![]() |
![]() |
|
| بــرای عــاشــقــان تــنــهــا |
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند :و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/10ساعت 12:13 توسط ریتـــا |
|
![]() ![]() بخواب ای خواهر نازم ندایم که روح پاک تو گردد صدای ندا دادی تو ما را با صداقت قسم بر آن نگاه بی گناهت که رایت را بگیریم ار سیاهی که همره ما نگردیم با تباهی که همواره به ظالم ما بتازیم که دائم جاودان راهت بسازیم بخواب ای خواهرم آرام آرام بخواب ای نو شکفته ای دلارام شهید راه پاکی ها تو بودی مبارز با تباهی ها تو بودی تو که هرگز نبودی خاک و خاشاک چرا افتاده ای اینگونه در خاک؟ ندایم ای ندای سرزمینم صدای جاودان این زمینم صدای تو شود داد دلیران ندای تو شود فریاد ایران جای ندا در چشمان ما خالیست
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/03ساعت 12:54 توسط ریتـــا |
|
|
فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشتهام. من آن را با نشانههای آشكار دريافتهام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بختيار بودهام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمیكنم كه از هنگام جوانی ناتوانترم. من دوستان را به خاطر نيكويیهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خويش ديدهام. زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز میگذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر میگذرم، شما و ميهنم را خوشبخت میبينم و از اين رو میخواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست میدارم ولی فرزند بزرگترم كه آزمودهتر است كشور را سامان خواهد داد. فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پروردهام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوانتران از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند. همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند . هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد. از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نياکان درگذشتهی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد. پيكر بیجان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اينهمه چيزهای نغز و زيبا میپرورد آميخته گردد. من همواره مردم را دوست داشتهام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت میبخشد آميخته گردم. هماكنون درمی يابم که جان از پيكرم میگسلد ... اگر از ميان شما كسی میخواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود. از همه پارسيان و هم پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند. به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر میخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد. ذوالقرنین درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چندگانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشدهاست. کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی گزینههایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها بررسیهایی انجام شده، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیههای قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجهترین دلایل را برای احراز این لقب دارا میباشد. شماری از فقهای معاصر شیعه نیز کوروش را ذوالقرنین میدانند. آیت الله طباطبایی، آیت الله مکارم شیرازی و آیت الله صانعی از معتقدان این نظر هستند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/03ساعت 12:52 توسط ریتـــا |
|
|
خوابيده بودم ؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپرى شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزى كه نگاه مى كردم ، در كنارش دو جفت جاى پا بود. يكى مال من و يكى مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاى سپرى شده ام را مى ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مى ديدم . اما ديدم در كنار بعضى برگها فقط يك جفت جاى پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاى زندگى ام بودند . روزهايى همراه با تلخى ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگى ها . با ناراحتى به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادى كه هيچ گاه مرا تنها نمى گذارى . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمى كنى و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگى كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاى زندگي توانستى مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندى ها تنها
رها كنى ؟ چگونه ؟» خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندى زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخى و شادى ، در گرفتارى و خوشبختى . من به قول خود وفا كردم ، هرگز تو را تنها نگذاشتم ، هرگز تو را رها نكردم ، حتي براى لحظه اى ، آن جاى پا كه در آن روزهاى سخت مى بينى ، جاى پاى من است ، وقتى
كه تو را به دوش كشيده بودم ...» ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/03/20ساعت 17:41 توسط ریتـــا |
|
|
هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.
ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های درشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذرانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.
زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد.
باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. به او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...
با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت: ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد...
بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری " " چـوگان بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد.
عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت.
ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت.
از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـب سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ بزرگی ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم چسـپید...
چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـب سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید: ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها بمن آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟
ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت ولی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت. هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟
قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت: هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت... هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی...
از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، به او بیشـتر بوسـه میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت.
چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت: ــ ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد:
ــ چرا، چرا مهیار من ترا بی حد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را به تو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید: ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند...
ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی. سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو.
دورازه روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـب پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...!
آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود.
ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بیوفایی زنانشـان پی می برند. هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد.
امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـب سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـب سـواری برگشـتند و مهیار اسـب ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـب سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد.
ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید:
ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟ ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد. هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟ ماندانا گفـت: نمی دانم.
سـپس هـیرتا آرام گفـت: نوش جان ..... این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!... سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کـــــــــــــرد!... این است بهای عشق و خیانت ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/17ساعت 21:21 توسط ریتـــا |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
عشق یعنی چی: ...عشق یعنی همیشه فکرش باشی ...عشق یعنی راهی بی انتها ... عشق یعنی بی راهه بی نشونه ... عشق یعنی مرگ در زندگی ...عشق یعنی پایان وقت و شروع زندگی ...عشق یعنی موقع قرار یک عمر منتظر میمونی اما میبینی فقط یک دقیقه گذشته ...عشق یعنی گریه برای دلت ...و عشق یعنی بزرگترین زندگی ... گریه کنیو خدارو شکر کنی که عاشقی ...میدونیی خوبی قدم زدن زیر بارون چیه؟این که هیچکس اشکاتو نمیبینه. عشق يعنی انتظار و انتظار
پاییز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون گواه دل است دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت عشق را دوست دارم چون تو را دوست دارم
چه ساده بودم وقتی چشمانم تو را انتخاب کرد چه ساده بودم وقتی دلم گفت:او چه ساده بودم وقتی نگاه تو مرا جذب کرد چه ساده وقتی فکر میکردم فقط مرا داری چه ساده بودم وقتی گفتی میروم ولی من باور نکردم چه ساده بودم وقتی همه حرفهایت را شوخی کودکانه ای بیش حساب نکردم چه ساده بودم وقتی که همه اشتباهاتت را به پای خودم نوشتم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/17ساعت 19:20 توسط ریتـــا |
|
|
سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست برود
آرامش
امید
و صداقت
سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمیگردد
زمان
سخن گفته شده
و موقعییت ها
سه چیز در زندگی از باارزشترین ها هست
عشق
اعتماد به نفس
و دوست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/17ساعت 18:50 توسط ریتـــا |
|
|
دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه ديداری ... نه بيداری
نه دستی از سر ياری
مرا آشفته می سازد چنين آشفته بازاری
سبکباران ساحلها نديدند
به دوش خستگان باريست دنيا
مرا در اوج حسرتها رها کرد
عجب يار وفاداريست دنيا
عجب آشفته بازاريست دنيا
عجب بيهوده تکراريست دنيا
ميان آنچه بايد باشد و نيست
عجب فرسوده ديواريست دنيا
عجب خواب پريشانیست دنيا
عجب يار وفاداريست دنيا
عجب دريای طوفانیست دنيا
عجب آشفته بازاريست دنیا
یک سال نقش فاصله هامان سکوت بود
شاید برای حرف زدن از عشق زود بود
ای کاش قفل سخت سکوت تو می شکست
یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست
من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی
با یک نگاه ساکن شهر دلم شدی
امشب ولی به ساحل باور رسیده ام
دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام
آری کویر تشنه به باران نمی رسد
این قصه تا ابد به پایان نمی رسد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/17ساعت 18:42 توسط ریتـــا |
|
|
مردی
که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/17ساعت 13:56 توسط ریتـــا |
|
|
عشق تقدير غير قابل پرهيزي
است
خواستم تنهایی رو معنی کنم
اولین کاری که کردم به خودم نگاه کردم
و به دور و برم
خودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دریا دیدم
فهمیدم تنهایی یعنی
خودت باشی و خدایت
خودت باشی و دل شکسته ات
خوت باشی و یک دنیا حسرت
خودت باشی و اشکهای پشیمانی ات
در زندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/16ساعت 19:20 توسط ریتـــا |
|
|
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
جذاب ترين كلمه "آشنايي" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدايي" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايي"بد ترين كلمه "بي وفايي " است
نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ماه گفت : چرا ؟ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/16ساعت 19:9 توسط ریتـــا |
|
|
من عاشقانه می بخشم تو را به دست روزگار خود می روم از این دیار من عاشقانه می بخشم تو را ، با تو بودن را ، با تو زیستن را ، در کنارت مردن را ، من عاشقانه می سپرم به دست دیگری تو را من عاشقانه می بوسم تو را من عاشقانه می بخشم تو را و ................. خود می روم از این دیار و در آنجا عاشقانه فراموش می کنم تو را
شعر عاشقانه ی ابدی اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/02ساعت 20:57 توسط ریتـــا |
|
|
دختر به پسر گفت من خوشگلم پسر گفت نه دختر به پسر گفت دوستم داری پسر گفت نه دختر به پسر گفت میخوای پیشت بمونم پسر گفت نه دختر به پسر گفت اگه من یه روز از پیشت برم برام گریه میکنی پسر گفت نه دختر در حالی که داشت گریه میکرد و میرفت پسر دستشو گرفت و گفت: به نظر من تو خوشگل نیستی بلکه زیبایی دوستت ندارم بلکه عاشقتم نمیخوام پیشم بمونی بلکه نیاز دارم که تو پیشم باشی اگه یه روز از پیشم بری واست گریه نمیکنم بلکه میمیرم
می شکنم بی تو نیستی به سراغم نمیایی که ببینی... بی تو میمیرم و نیستی تو کجایی ٬ تو کجایی که ببینی...
به دوچيزعشق مي ورزم:يکي تو وديگري وجودتو. به دوچيز اعتقاددارم:يکي خدا وديگري تو من دراين دنيا دوچيزميخواهم:يکي تو وديگري خوشبختي تو. من اين دنيا رابراي دوچيزميخواهم:يکي تو وديگري براي با تو موندن تا هميشه اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راهم را اشتباه رفته ام . . . ღ♥ღ خدایا شاهد تنهائی ام باش / بین غم ها تنها ناجی ام باش پر پرواز من دیریست بسته / تو بگشا و در آزادی ام باش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/02ساعت 20:48 توسط ریتـــا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 23:35 توسط ریتـــا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 23:14 توسط ریتـــا |
|
|
میدونی چرا بارون و دوست دارم؟ چون خاطرات تو رو برام زنده می کنه یادت میاد اون شبی که ساعتها توی شهر خلوت زیر بارون قدم میزدیم؟ گفتم دوست دارم زیر بارون خیس بشم ، لبخند زدی و سر تکان دادی بی تفاوت گذشتی پشت سرت آرام و آهسته می آمدم ، نگاهم به تو بود تا بلکه برگردی و با من قدم بزنی اما گذشتی و کمی از من دور شدی هرچند حضورت پیش من بود اما دلت جای دگر بود اشک توی چشام حلقه زد و پرده ای بین من و تو حائل کرد زیر بارون گریه کردم تا اشکامو نبینی یک دفعه به خودم اومدم دیدم از من خیلی دور شدی دوان دوان به سوی تو آمدم تا خودم و به تو برسونم اما افسوس ...... ای کاش می تونستم قلبم و به قلبت برسونم میدونی زیبایی بارون به چیه ؟ می دونی چرا بارون و دوست دارم ؟ چون تنها پوشش دهنده اشکهای تلخ عشقه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 22:19 توسط ریتـــا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 16:45 توسط ریتـــا |
|
|
ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم.
ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن.
و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن.
اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره.
اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است
موعد قرار تغيير کرده است.. خنديد گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد
را زنجير کرده است گفتم از عشق به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو
دير کرده است در آيينه به خود من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها
نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که
منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 16:43 توسط ریتـــا |
|
|
میدونی خیلی خستم میدونی دلم گرفته میدونی دوریت عذابه میدونی گریم گرفته میدونم برنمیگردی میدونم رفتی که رفتی دروغ بود هرچی که می گفتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 16:21 توسط ریتـــا |
|
|
حالا عکست تنها یادگار از تو خاطراتت تنها باقی مانده از تو وقتی نیستی یاد تو هز نفس آتیش می زنه به این وجودم کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم به امید روزی هستم که بازآیی و در آغوشت جان سپارم
قول میدم وقتی نیستی عکستو بغل نکنم قول بده فراموشم کنی قول میدم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم قول بده عکسامو بسوزانی قول میدم وقتی نیستی پای عشق تو نسوزم قول بده قلبم و زیر پاهایت له نکنی قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم قول بده مرا در آغوش بگیری تا جان بسپارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 16:12 توسط ریتـــا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام دوستان
ریتا هستم از تهران دانشجو رشته موسیقی در رشته پیانو هستم آی دی من : rita_sonia_2006 هدفم از ایجاد این وبلاگ درمیان گذاشتن خاطرات خودم و دوستانم با شما دوستان عزیز بوده و امیدوارم بتونم با کمک شما عزیزان در بهتر ارائه دادن مطالبم موفق بشم |
| پیوندهای روزانه |
|
سفیر عشق گاهی برای بودن باید رفت راز گل سرخ سفیر عشق آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
6/29/2009 - 7/5/2009 6/22/2009 - 6/28/2009 5/26/2009 - 6/11/2009 5/22/2009 - 6/21/2009 4/21/2009 - 5/21/2009 12/21/2008 - 1/19/2009 7/22/2008 - 8/21/2008 |
|
RSS
|
|
<-PostContent->
|
About
سلام دوستان
Home
|